تبليغاتX
کلبه خرابه
Rotating Text Banner

کلبه خرابه

مکانی برای در دل
افزایش سرعت اینترنت

http://internat.aspx
? نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ساعت 22:34 توسط مهران | پیوند |
غروب آرزوها

 

   

غروب آرزوها

 

 

رفتي تو فصل سبــــــز اميد گذشت         

                                                             من مانده ام وخـزان زردي كه مپرس

بازآي كه بي نگاهت اي خوبتر من            

                                                            آئينه دل گرفته گــــــــردي كه مپرس

 

 

 

 

 غر و ب 

? نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 0:31 توسط مهران | پیوند |
قضاوت با خودتون

این مطلب رو چند وقت پیش خوندم گفتم بد نیست اگه  ماهم یه مقایسه از فرهنگ خودمون با بقیه جاها وحتی همسایه هامون داشته باشن شاید معنی عقب افتادگی که به ما انگ می زنن اینطوری بیشتر روشن بشه.

 

سالانه بيش از دو ميليون دختر جوان در آفريقا و برخی از کشورهای عربی ختنه می شوند

 

  

بخشی از خاطرات «واریس دیری»

«واریس دیری» شاید زیباترین و درعین حال غمگین ترین دیپلمات مستقر در سازمان ملل در نیویورک باشد. از صحراهای سومالی آمده است. کتابی خاطراتی دارد به نام «گل صحرا». دراین کتاب فاجعه‌ای را شرح می‌دهد که قربانیان آن دختران کم سن و سال  اند. آنها که در این سن و سال ختنه می‌شوند، چند سال بعد به خانه بختی که برای آنها جز شوربختی نیست فرستاده می‌شوند.

5 ساله بود که ختنه اش کردند و 13 ساله بود که مرد 60 ساله‌ای خواستگارش شد. تن به این ازدواج نداد و از خانه گریخت. نمی  خواست هم سرنوشت خواهرش شود. ختنه او را به چشم دیده بود وخود قربانی این توحش و سلاخی بود.

«واریس دیری» بعدها خود را به لندن رساند و مدل شد. دراین حرفه موفق بود، اما شهرت امروزی او نه به دلیل مدل بودن، بلکه به دلیل سمتی است که در سازمان ملل متحد دارد. او سفیر سازمان ملل برای مبارزه با ختنه زنان در سراسر جهان است. جنایتی که طبق آمار منتشره سازمان ملل، هر روزه روی 6000 دختر بچه عرب و افریقایی و برخی کشورهای آسیائی دیگر انجام می‌شود.

کتاب خاطرات او را با نام «گل صحرا» شهلا فیلسوفی و خورشید نجفی ترجمه کرده اند و نشر چشمه در تهران، درپاییز 1383 آن را منتشر ساخته است.

بخشی از خاطرات «واریس دیری» :

«...آن شب، هیجان زده بیدار ماندم. ناگهان مادرم را دیدم که بالای سرم ایستاده است.هوا هنوز تاریک بود، قبل از سحر، زمانیکه تاریکی کم کم جای خود را به روشنایی می داد و سیاهی آسمان به خاکستری می‌گرایید. او با اشاره به من فهماند که ساکت باشم و دستش را بگیرم. من پتوی کوچکم را پس زدم و خواب آلود، تلو خوران، به دنبال او راه افتادم. حالا می‌دانم چرا دختران را صبح زود با خود می‌برند. می‌خواستند قبل از آنکه کسی بیدار شود، آنها را ببرند تا صدای فریادشان شنیده نشود. در آن لحظه، هر چند گیج بودم و به سادگی آنچه می‌گفتند انجام می دادم.

ما از محلی که زندگی می‌کردیم دور شدیم و به سمت دشت رفتیم. مادرم گفت: «اینجا منتظر می‌مانیم»، و ما بر روی زمین سرد به انتظار نشستیم. آسمان کم کم روشن می‌شد؛ به سختی اشیاء را می شد تشخیص داد. خیلی زود صدای لخ و لخ صندل‌های زن کولی را شنیدم. مادرم نامش را صدا کرد و گفتخودت هستی؟»

« بله اینجایم»

هنوز هیچ چیز نمی دیدم، فقط صدایش را شنیدم. بدون اینکه نزدیک شدنش را بینم، ناگهان او را در کنار خود حس کردم. او به سنگ صاف و بزرگی اشاره کرد و گفتآنجا بنشین».

نگفت چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد. نگفت بسیار دردناک است، فقط گفت: تو باید دختر شجاعی باشی. کارش را مثل یک جلاد شروع کرد.

مادرم پشت سرم نشست و سرم را به سینه  اش چسباند. پاهایش را دور بدن من احاطه کرد. ریشه درختی را که در دست داشت بین دندانهای من گذاشت.

گفتگازبزن».

از ترس خشک شده بودم...

من به میان پاهایم خیره شدم و دیدم زن کولی -شبیه بقیه پیرزنان سومالیایی بود- با یک روسری رنگی که دور سرش پیچیده بود، همراه با یک پیراهن سبک پنبه ای- با این تفاوت که هیچ لبخندی بر لب نداشت. نگاهش ماننده نگاه مرده‌ای بود که هنوز چشمهایش را نبسته باشند.

دستهایش داخل کیف دستی اش که از جنس گلیم‌هائی بود که روی آن می‌خوابیدیم در جستجو بود. چشمانم روی کیف دستی میخکوب شده بود. می‌خواستم بدانم با چه چیزی می‌خواهد مرا ببُرد. یک چاقوی بزرگ را تجسم می‌کردم، ولی او از داخل آن کیف، یک کیف کوچک نخی بیرون آورد. با انگشتان بلندش داخل آن را گشت و بالاخره یک تیغ ریش تراشی شکسته بیرون کشید. به سرعت تیغ را از این رو به آن رو چرخاند و امتحان کرد. خورشید به سختی بالا آمده بود. نور به اندازه‌ای بود که رنگها را ببینم ولی نه با جزئیات. خون خشک شده‌ای را روی لبه دندانه دار تیغ دیدم. روی تیغ تف کرد و با لباسش آن را پاک کرد. همچنان که آن را به لباسش می‌سابید، دنیای من ناگهان تاریک شد. مادرم دستمالی را روی چشمانم انداخت.

چیزی که بعد از آن حس کردم بریده شدن گوشتم، آلت تناسلیم، بود. صدای گنگ جلو و عقب رفتن اره وار را بر روی پوستم می‌شنیدم.

وقتی به گذشته فکر می کنم، نمی توانم باور کنم که چنین اتفاقی برایم افتاده است. همیشه فکر می‌کنم درباره کس دیگری سخن می‌گویم. نمی دانم چگونه احساسم را بیان کنم تا بتوانید آن را روی بدن خود حس کنید. مثل این بود که کسی گوشت ران شما را برش بدهد یا بازویتان را قطع کند. با این تفاوت که این قسمت حساس ترین بخش بدن است.

من حتی کوچکتری حرکتی نکردم، زیرا «امان» [ خواهرم] را به یاد داشتم و می‌دانستم هیچ راه فراری وجود ندارد. فکر می‌کردم اگرتکان بخورم درد بیشتر می‌شود. فقط پاهایم بدون اراده شروع به لرزیدن کرد. از حال رفتم...

وقتی بیدار شدم گمان می‌کردم تمام شده است، ولی بدتر از زمان شروع بود. چشم بندم کنار رفته بود و من زن جلاد را دیدم که یک مقداری خار درخت اقاقیا را کپه کرده بود. او از آنها برای ایجاد سوراخهایی در پوستم استفاده کرد. سپس نخ سفید محکمی از سوراخها رد کرد تا مرا بدوزد. پاهایم کاملا‌ بی‌حس شده بود، ولی درد بین آنها آنچنان شدید بود که آرزو می‌کردم بمیرم. مادرم مرا در بازوانش گرفته بود- برای آنکه آرام بگیرم به او تماشا می‌کردم...

چشمانم را باز کردم. آن زن رفته بود. مرا حرکت داده بودند و بر روی زمین نزدیک صخره خوابانده بودند. پاهایم از مچ تا ران با نوارهایی از پارچه به هم بسته شده بود، به طوریکه نمی توانستم حرکت کنم. من اطراف را به دنبال مادرم نگاه کردم، ولی او رفته بود. سنگی را نگاه کردم که مرا روی آن خوابانده بودند. از خون من خیس بود. مثل اینکه مرغی را در آنجا سر بریده باشند. تکه‌هایی از گوشت تنم، آلت تناسلیم، آنجا افتاده بود، دست نخورده، زیر آفتاب در حال خشک شدن بود.

دراز کشیدم، به خورشید که حالا دیگر بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم. هیچ سایه‌ای اطراف من نبود و موجی از گرما به صورتم سیلی میزد. تا اینکه مادرم همراه با خواهرم برگشت. مرا به سایه یک بوته کشاندند. این یک سنت بود. یک سر پناه کوچک زیر یک درخت آماده کرده بودند، جایی که من تا زمان بهبودی استراحت کنم. چند هفته، تنهای تنها، تا کاملا خوب شوم.

فکر کردم عذاب تمام شده، اما هر بار که خواستم ادرار کنم درد شروع می‌شد. حالا می‌فهمیدم چرا مادرم می‌گفت زیاد آب و شیر ننوش. مادرم اخطار کرده بود که راه نروم. بنابراین نمی توانستم طنابهایم را باز کنم. چون اگر زخم‌ها از هم باز می‌شد، کار دوخت و دوز باید دوباره انجام می‌گرفت.

اولین قطره ادراری که از من خارج شد، انگار اسید پوستم را می‌خورد. وقتی زن کولی مرا دوخت، فقط سوراخی به اندازه سر چوب کبریت برای ادرار و خون- در زمان پریدی- باز گذاشته بود. این استراتژی خردمندانه، تضمینی بود برای اینکه تا قبل از ازدواج هیچ رابطه جنسی نداشته باشم و شوهرم مطمئن باشد یک باکره تحویل گرفته است.

هر هفته مادرم معاینه ام می‌کرد تا ببیند کاملا بهبود یافته ام. وقتی بندهایم را از پاهایم گشودم، توانستم برای اولین بار به خود نگاهی بیندازم. یک تکه پوست کاملا هموار کشف کردم که فقط یک جای زخم در وسط آن بود. مانند یک زیپ، که آن زیپ کاملا بسته شده بود. آلت تناسلیم مثل یک دیوار آجری مهر و موم شده بود تا هیچ مردی توانایی دخول تا شب عروسیم را نداشته باشد...زمانی که شوهرم با یک چاقو یا فشار، آن را از هم می‌درید.

? نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 23:42 توسط مهران | پیوند |
جاي تو خالي

جاي تو خالي

 

 

 

 

 

? نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385 ساعت 23:38 توسط مهران | پیوند |
عشق

 

 اي عزيز ،هركس داند حقيقت چيست ، داند كه عشق كدامست وعاشق  كيست، در اين راه مرد بايد بود و با دل پردرد بايد بود وهركه را رنج بيشتر  ،تمتع بيشتر. عاشق بايد بي باك باشد، اگرچه  اورا بيم هلاك باشد .عشق  آدمي خوار است.

 نه نام دارد ونه ننگ ، نه صلح دارد ونه جنگ .عشق علتي است بر دوام حيات، نه وسيلتي است بر اهتمام ممات .عشق دردي است كه او را دوا نيست وكار عشق هرگز به مدعا نيست .مدعاي عشق بي بلا نبود وچون بلائي رسد اورا رد بلا نبود .عاشق هم آتش است وهم آب ،هم ظلمت است وهم آفتاب بي صبري در عشق عذاب جاوداني است وبي اخلاصي در اطاعت وبال زندگي است .عشق مايه آسودگي است ، هرچند مايه فرسودگي است. هرچه عاشق نيست ستور است ، روز را چه گنه زانكه شب پره كور است؟ دل عاشق هميشه بيدار است وديده او گهربار است.

محبت او پيوسته به محنت قرين است . عاشق را صد بلا در پيش و هزار در راه. در اين راه گريه يعقوب بايد يا ناله مجنون ، يا دل پردرد بايد يا ناله پرخون.

ازمناجات نامه خواجه عبدالله انصاري

 

 

 

     راستي نظر شمادر مورد اين مطالب چيه؟

     من خودم از اون قسمتي كه ميگه

      (( هرچه عاشق نيست ستور است، روز  را چه گنه زانكه شب پره کور     است؟))بيشتر خوشم مياد.

      اما شايد مصداق اين حرفاتو اين دوره زمونه كمتر پيداشه شايدم بعضیا  

       به اين حرفا بخندن كه اميدوارم اونام درد عشقو بچشن.............!

 

? نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385 ساعت 23:20 توسط مهران | پیوند |
باران عشق

عشق وباران

وقتی زیر بارون هستی منو به اندازه ی تعداد قطره هایی که گرفتی

دوست داری

 و من تو رو به اندازه ی قطره هایی که نگرفتی

دوست دارم...

ازاينكه پرازحسرت و آهم     

    تا آمدنت چشم به راهم

كي مي شود اين فاصله  آوار    

     تاسربرسد لحظةديدار

باشي وسيرتوراببينم   

      كم گريه نشيندبه كمبنم

كم طعمةهجران بشوم من    

     دلتنگ وپريشان بشوم من

گفتم بنويسم كه بخواني    

     شايد تو سلامي برساني

حالي زمن ، اين خسته بپرسي    

    ازاين  دل  بشكسته بپرسي

---------------*------------------------*--------**------------------

---******-----*------------******---*****-------**---------*****---

---------*----*----*-------*-----*---*-----------**---*-----*---*---

---------*----*----*-------******---******------**---*-----* ****---

---------******************--------------*------**---******--------

-----------------------*------------------******-------*-------------

 

? نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 0:3 توسط مهران | پیوند |
الهی

!

الهي

فاسقان زشتند

وزاهدان مزدور بهشتند

اي آفريننده خلقان از آتش وآب

فريادرس از ذل حجاب و فتنه اسباب

كريما گرفتار آن دردم كه تو درمان آني

بنده آن ثنايم كه تو سزاي آني

من در تو چه دانم

تو داني

!

? نوشته شده در شنبه دوم دی 1385 ساعت 22:37 توسط مهران | پیوند |
درباره من
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوند های روزانه
پیوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب


تفريح+خنده